پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

پارسا زیر ذره بین مامان

وقتی پسرم نقاش می شود (البته به کمک مامان)

نمیدونم چرا وقتی بندرعباس بودیم حس رفتن به کنار ساحل رو نداشتیم ولی اینجا نوشهر تقریبا یک روز در میون میریم ساحل و حسابی خوش میگذرونیم .جای همتون خالی دوستان ( راستی پارسا به کمک مامان عکس بابا رو کشیده و حالا هم داره عکس خودشو میکشه) ...
8 آبان 1392

خیالات قشنگ پارسا

پارسا: مامان قرص خوردم لطفا به من آب بده مامان:چیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟ پارسا: یه قرص قرمز خوردم زود باش به من آب بده مامان : از کجا آوردی!!!!!!!!! پارسا: از تو کاسه ای که توش انار داره پارسا خیلی از این خیال پردازی ها داره که خیلی وقتا یادم میره واسش بنویسم .   ...
28 مهر 1392

زیارت شاه عبدالعظیم

فاطمه جون مامانش معلمه.مدرسه اش  منتقل شده شهر ری به خاط همین خونه فاطمه جون نزریک مدرسه مامانش تو شهر ری هست. به خاطر همین بعدازظهر همه با هم رفتیم به زیارت حرم شاه عبدالعظیم( یا امام رضای پارسا) پارسا هر مناره ،گنبد و یا مسجدی که میبینه میگه : بابا امام رضا  . بریم دعا کنیم ...
28 مهر 1392

فاطمه دوست مهربون پارسا

تعطیلات عید قربان رفتیم تهران خونه فاطمه جون (خاله زهرا). اونا تازه منتقل شدن به تهران و ما از این بابت بسسسسسسسسسسسسسییییییییییار خرسندیم چون بالاخره امیدوار میشیم که یه روزی هم ما مکان زندگیمونو عوض کنییییییییییییییییییییم. به محض ورود ما به خونه خاله زهرا با استقبال بسیار گرم فاطمه ( که تا سر کوچه خونشون اومده بود و چند دقیقه ای هم معطل شده بود) مواجه شدیم. این دوتا وروجک به قدری با مزه با هم بازی می کردند که مارو دقایقی درگیر خودشون می کردند. فاطمه: پارسا شما بابا باش من مامان . باشه؟ پارسا: نه من پارسام باید پارسا باشم....... فاطمه: بابا باش پارسا هم باش پارسا: من فقط پاسا هستم. ...
28 مهر 1392